فقيري را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی گفت:به نان خشک، قناعت کنیم و جامه ی دلقکه بار محنت خود٬ به که بار منّت خلقکسی گفتش: چه نشینی که فلان٬ در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم؟ میان به خدمت آزادگان بسته و بر دَر دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد٬ پاس خاطر عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمرد. گفت: خاموش٬ که در پسی مردن٬ به که حاجت پیش کسی بردنهم رقعه دوختن به و الزام کنج صبرکز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشتحقّا که با عقوبت دوزخ برابر استرفتن به پایمردی همسایه در بهشت آقای بی صدا...
ما را در سایت آقای بی صدا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 19:33